هنوز نمی دانم اگر ببوسمت تو می روی جهنم یا من؟

فریادی خفه در گلو که به گوش نمی رسد... حالا تو هی دهنکـــ بزن...

و هی دهانتــــ را باز کن و بگو:

     

                                    "  آهای آهای یکیـــ بیادـ یهـ شعر تازه تر بگه  "


هیچ کســ نه میشنود و نه میخواهدــ بشنود و نه شعر تازهـ تری دارد...

همه اش همینــ است...همیـــــــــنـــ....

                                                                                            

                                                                                          رامش-91/8/16

+ تاریخ | یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت | 20:12 نویسنده | رامش


در پی درخواست بیشمار دوستان بالاخره من تصمیم گرفتم آپ کنم!

امتحانا تمومیده...نمره های داغان ما روز به روز گل و بلبل تره شده و از آنجایی گل به تنهایی صفایی ندارد سبزه هم آمد چسبید به آن و همه چیز الان آراسته است :|

فقط صدوقی عزیز تر از جان دوتا نمره های ما رو رد نکرده،موهای ما سفید شد ولی خبری از نمره فیزیولوژی و روان شناسی نیست که نیست...

آقای با مخ از دست بنده ناراحت فرموده شده اند که چرا جلو بچه ها به من چیزی گفتی؟؟؟بهش گفتم آدم حسابی جلو بچه ها داد زدی سر من توقع نداری که بگم آفرین و ممنون که سر من داد زدی.من نمیدونم چی فکر کرده در باره من که هی میگه تو شاگرداول میشی...هی میگم بابا جان من فیزیولوژی باید پاس بشم کو گوش شنوا؟؟؟

بیخیال کاریش ندارم...مهم اینه که چند وقت دیگ عروسیشه باید شیرینی دومادیشو بخوریم.بعععععععععععله :)

سه شنبه هفته قبل با بچه ها(Zed، باران،تبسم،مهتاب،ساحره،نرجس و زینب و فاطمه) جمع شدیم خونه ققنوس...برای بدرقه معلمان آینده مملکت...هه!معلم رو خوب اومدم واقعا.آخر سر هم یه خاک تو سره رفتیم که کل خونه رو لرزوند.جریان خاک تو سره رو در جریانش نیستید ولی اگه در جریانش قرار بگیرید میفهمید که خیلی باحاله!

دیروز عروسی کوثر بود،آبجی مدرسه ای من...الهی بمیرم چقدر خوشگل شده بود.وقتی دیدمش نزدیک بود گریه م بگیره.دریغ از حس عروس بودن در وجود این بچه...دست در دست دوماد وارد شده نیشش به قاعده یک عدد فیل باز...

حالا این هیچی،رفته اون بالا نشسته یکی از فامیلا بچه شو آروده نزدیک سن عروس و داماد...یهو دیدیم عروس خانوم با لباس 3متر دنباله و پف 3برابر اضافه بر سازمان و اون تور هم اندازه دنباله دامن نشسته رو زمین به بچه میگه گوگولی مگولی...جیگیلی میگیلی بوس بوس :||||

در این جا بود که من و مهتاب عزیز بر خود لازم دیدیم که به کوثر یاد آوری کنیم که ایشان عروس میباشند...در ضمن عروس خانوم در خواست رژ لب هم از ما نمودند از بس که روبوسی کرده بودند.رفتیم بهش گفتیم بچه آروم بگیر...نا سلامتی تو عروسی این کارا چیه؟

در اومده میگه تازه تو خیابونم واسه همه دست تکون دادم...اینجا بود که من و مهتاب عزیز فهمیدیم این کوثر همون کوثر سابقه و عوض شدنی نیست!

یاد آوری می کنم میزی که ما و دوستان نشسته بودیم شیرینی نداشت،نه که نداشته باشه نه!!!!!! میز بغلی لطف کرده بودن برش داشته بودند.مام سر اینکه یکی بره یک شیرینی از اون میزهای عقب دزدکی بیاره داشتیم دعوا می کردیم.آخه میوه هامون از گلومون پایین نمیرفت.عین خرگوش همه مبهوت هم داشتیم نگاه میکردیم که ما شیرینی میخوایم.بالاخره شیرینی رو آوردن بعد یک ساعت و ما عین قحطی زده ها حمله کردیم...چیه خوب؟؟؟شیرینی دوست داریم دیگ :))))

پ.ن: این روزا یکی از فانتزی هام اینه که برم اونو پیداش کنم دو تا بزنم تو گوشش...چهارتا فحشش بدم و بعدشم بگم بمیری هم حلالت نمی کنم...بعد به پام بیفته و من هی راهه مو ادامه بدم و...هیچی دیگ تو افق محو بشم :)))))

+ تاریخ | چهارشنبه یازدهم بهمن 1391ساعت | 21:4 نویسنده | رامش |


کی این ترم تموم میشه که من خیالم راحت بشه؟؟؟؟

والا بوخودا هر روز تا ۷ و ۸شب دانشگاهیم تازه از اون ور هم باید برم کلاس زبان...ساعت یک ربع به ۱۰ شب می رسم خونه

تو این دو هفته۲تا کنفرانس داشتم.امروز ۳ هستش

دکتر نیازی(استاد جامعه شناسی مون) به عنوان پژوهشگر برتر کشور انتخاب شد!نوش جونش...ما که فقط همین ترم باهاش داشتیم...در هر صورت تبریک دکتر جون

امتحان آمار گند خورد...البته از اونجایی که هیچ کس تنها نیست و منم همراه اول ندارم ۲۷ نفر از هم کلاسی های عزیز با بنده همراه شدن و کل کلاس میانگین پایین شد 

غصده نخورید قراره تو امتحان ترم همه اینا رو دوباره امتحان بدیم....

ببین چه جور نمیذارن ما مشروط بشیم هی کلاس بذاریم واسه دوستامون که مشروطی هستیم...هر کاری می کنیم که مشروط بشیم نمیشهه هی درس نمیخونیم و امتحان میدیم استادا جبران میدن.حالا اگه دبیرستان بودیم و به نوابی میگفتیم فرصت جبران بده جیگر ما رو میخورد،یه امتحان ۸نمره ای میگرفت...اگه تو ۵/۷ به بالا میشیدیم  ۰.۲۵ به ما میداد :|

زندگی نیست که...شوما باشی چه میکنی واقعا؟

به اطلاع عموم هم دانشگاهی های عزیز می رسانیم که کارت دانشجویی بنده گم فرموده شدن...بشتابید به سوی دست نیاز این دکتر روانشناس ...لازم به ذکره که ورود همه آزاده،از رشته ها و دانشجوهای دانشکده های دیگه هم دعوت به عمل میاد

خوب دیگ ما بریم به تمرین کنفرانسمون برسیم...

اینجا دانشگاه کاشانه،من از سایت دانشکده علوم انسانی دارم واستون مینویسم.اینترنت هم وضعش داغونه... I Love you PMC 

+ تاریخ | شنبه دوم دی 1391ساعت | 8:27 نویسنده | رامش |


عین یویو هی میریم دانشگاه و میایم. زندگی نذاشتن واسه ما این استادا که...بوخودااااااااا

رانندگی تو بلوار قطب راوندی هم دل شیر میخواداااااااااا...از من گفتن، اولش دستم میلرزید نگام که میخورد بهش ولی خب الان نه راحت تر شده واسم.

با یکی دوتا از بچه های سال بالایی دانشگاه داریم یه کاری رو شروع میکنیم که ایشالله تا آخرش خوب پیش بره.

حالا اینا بماند...بگو از دانشگاه چه خبر؟

حسام جون(استاد درس عمومی مون) جزوه داده 50 صفحه پشت و رو با فونت 14 کیپ تا کیپ کل صفحه توش چیزی نوشته.تازه 200 صفحه بوده با کلی خواهش و التماس کردیمش 50 صفحه :|

هیچی اینو قراره امتحان بدیم....

استاد مبانی جامعه هم این هفته امتحان میان ترم گذاشته بود.10 عنوان از فصل ها رو داده بود گفته بود 5 تاشو میارم.مام که حواسمون نبود فک کردیم این 10 عنوان رو هم 5 صفحه است.زهی خیال باطل 58 صفحه بود :|

بعد کلی زدیم خر خونی کردیم و به قول دوستان کتاب رو قورت دادیم اومدیم سر جلسه. استاد در اومده میگه 10 تا سوال داده بودم خودتون 5تاشو انتخاب کنید بنویسید.سواااااااااااااااااال؟؟؟ نه واقعا سواااااااااااااال؟؟؟

آخه تو سوال داده بودی مگه؟؟؟ هیچی دیگ حالا عنوان ها رو هم یادم نبود خودم واسه خوم سوال طراحی کردم و ج دادم.بله همچین دانشجوی باهوش و با نبوغی هستم من دی:

فردا هم امتحان آمار دارم، و از اونجایی بنده نبوغ ریاضیم به نخود هم نمیرسه جزوه عزیز رو گذاشته ام کنار و با خود زمزمه می کنم هرچه بادا باد :|

چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنید؟ بابا من داغونم تو این درس دی:

دیروز با آقای با مخ و آقای بی مخ بحثم شد، الان کات کردیم با هم...هه هه هه هه هه

والا بوخودا....همش چرت و پرت میگن! همیشه خدا میان این ردیف جلو تو حلق استاد میشینن سر امتحانا و درس فلسفه میرن آخر کلاس.تازه دخترا روهم بلند می کنن.تازه بعدشم میگن ما سیاست داریم!

این سیاستشون تو لوزالمعده ام...شوما باشی صدات در نمیاد؟؟؟

کی میشه این هفته تموم بشه واقعا من دو 3روز نفس راحت بکشم.

دیگ این پل هوایی دانشگاه بهم حال نمیده،پدر پاهام در اومده از بس رفتم بالا و پایین ازش.

زمزمه هایی از تک جنسیتی شدن واقعی دانشگاه تا آخر این سال تحصیلی به گوش میرسه که امیدوارم جدی نباشه!

من نمیدونم این آقایون بالا چه فکری با خودشون می کنن آخه؟هااااااااااا؟

اصن فکر می کنن؟

به خاطر فضای مذهبی و روحیه مذهبی کاشون هم میخوان این کارو بکنن ها

روحیه مذهبی تو کاشون داریم؟اصن داریم؟نه داریم الان آخه یا نه؟

بابا تموم شد اون دوران،یکی نیست به اینا بگه به خودتون بیاید.با این کار فقط بدترش می کنن...

بیخیال..اعصابم خط خطی شد

فعلا


+ تاریخ | یکشنبه نوزدهم آذر 1391ساعت | 20:6 نویسنده | رامش |


مادر جان چهار شنبه هفته پیش ساعت 7و نیم ما را از خواب بیدار کرده که چه خبره رامش جان بفرمایید دانشگاه!

با چشمانی پف کرده و موهایی آشفته از زیر پیتو به ایشان یاد آوری کردیم که 4شنبه ها تعطیل هستیم.

گفته است یادم نبود پس شنبه کلاس داری؟فرمودیم نخیر تا 2هفته دیگر کلاس نداریم!

ناگهان در صورت ایشان تغییر وضعیت حاصل شد که چی؟که اینکه ایشان مارا فرستاده اند دانشگاه که روان شناس تحویل بگیرند نه منگل... :|

و باز به ایشان فهماندیم که شنبه و یکشنبه ایام تعطیل محرم است و ما 2نشبه و 3شنبه را نیز به خواست خودمان تعطیل فرمودیم [نیشخند]

به خودمان قول دادیم که مثلا در این 10 روز درس بخوانیم اما زهی خیال باطل...دریغ از خواندن یک فصل از زمینه روانشناسی هیلگارد :|

دیروز که سه شنبه باشد به استاد شفیق قول داده بودیم که بر سر کلاس حاضر شویم چون کاشانی بودیم.اگر ما 5 نفر هم سر کلاس نمیرفتیم برای 28 نفر کلاس 2 عدد غیبت گذاشته و غیر موجه هم اعلام می کردند :|

هنگامی که به دانشگاه رسیدیم انگار حکومت نظامی برپا شده بود.فقط ما بودیم و استاد مذکور!

آقای با مخ ما را که مشاهده فرمودند لبخندی نثار فرموده و سلامی کشیده به ما عرض کردند.حتما دفعه اولشان بوده که ما را از سر تا پا مشکی می دیدند.در هر صورت مشکوک می زدند.بلی!

بی مخ جان هم که عینکشان بر داشته بودند و ما برای اولین بار چشمان فندقی ایشان را دیدیم.

آقای با مخ خیلی خر خوان تشریف دارند و همیشه خدا در دانشگاه حاضر میباشند.روز قبل هم با وجود تعطیلی تشریف آورده و بر سر کلاس آمار رفته بودند...فقط میخواهیم این شرین عسل را که جان به لب ما رسانده بکشیم...لازم به ذکر است که مهتاب جان عزیز هم حضور داشته اند!

تاسوعا و عاشورای خوبی را گذراندیم،بسی بهمان حال داد و فازمان بسیار بسیار خوب شده است.

سه شنبه که دیروز باشد با زینب جان که همسر ما در دانشگاه باشند تشریف مبارکمان را بردیم آموزشگاه زبان و تعیین سطح دادیم و اگر خدا بخواهد از شنبه بر سر کلاس حاضر میشویم.

بسیار بسیار خوابمان می آید.

بعدا صمدق اوقات شریف می شویم.شبتان پر از غزل

91/9/8-به قلم روانشناس آینده



+ تاریخ | چهارشنبه هشتم آذر 1391ساعت | 23:58 نویسنده | رامش |


روانشناس شدن شیرین است...

برای منی که آرزوی شدنش را داشتم  شیرین تر از عسل است!

محیط دانشگاه خیلی انسان را تغییر میدهد.نوع نگاه، نوع حرف زدن...اصن اینکه از چه کلماتی رو استفاده کنید.

به شخصه از محیط دانشگاه سپاسگزاری می کنم که منو در این مهم راهنمایی کرد.در این پست میخواهیم نغز سخن بگوییم که احساساتمان به شما منتقل شود.بهله(آیکون رامش روانشناس میشود و جو گیر هم میشود)

دانشکده ای داریم در کور ترین نقطه ای که فکرش را بکنید.عذاب های الیم ما موقع ناهار اشکار میشود.وقتی مجبور میشوی 20 دقیقه راه بروی تا برسی به سلف و غذاهای خوشمززززززززززه را تناول کنی.

از حق نگذریم غذاهای دانشگاه کیفیتش خوب است و همین که من غذاهای آننجا را میل می کنم یعنی یه رکود گینسی.

ما با افرادی شدیم 28 نفر در رشته مان که گاهی وقت ها می خواهیم سر به تنشان نباشد.مستعارا نام هایشان را آقای با مخ و آقای بی مخ می گذارم تا در حین تعاریف راحت تر با این 2 عزیز بزرگوار آشنا شوید.

استادهای عزیـــــــــــــــــز که دیگر جای خود را دارند.گاهی وقت ها آدم دلش میخواد بدهد موش های عزیز بخوردشان از بس که شیرین هستند.

یکی از حسن های دانشجو شدن امسال ما هم دانشکده ای شدن با 10 تن از هم کلاسی هایمان است.ما 10 نفر خودمان را بین 4رشته روانشناسی،حقوق،علوم تربیتی و علوم اجتماعی تقسیم کرده ایم...بسیار بسیار شیرین است که در زمان های خالی وقتمان را با بودن با هم پر می کنیم...

دیگر حسن دانشجو شدن نفهمیدن حرف های استاد است که بنده و دوست عزیزمان مهتاب جان به وفور این احساس را درک می کنیم.خدا عاقبتمان را به خیر فرماید انشالله...

مستقل شدن هم نوعی حسن محسوب می شود.یعنی زمانی که ما تا 15 خرداد  را قله قله میکنیم و سپس با اتوبوسی دیگر راهی جاده راوند میشویم.گذشتن از آن پل هوایی را که دیگر حرفش را نزنید که عاشقش شده ایم خفن.فکر کیده اید این جا پایان راه است؟؟؟

نخیـــــــــــــــــــــــــــر دوست عزیز!!!

از این خیالات خام به سرتان خطور نکند زیرا باید یاد آوری کنم که همانگونه که اذعان کردم دانشکده ای داریم در بیخ گور سیاه، بنابراین بعد از گذشتن از پل هوایی عزیز و پیمودن راهی کوتاه و گذر از نگهبانی محترم دانشگاه و نشان دادن کارت دانشجویی دوباره باید مسافتی را پیاده طی کنیم تا برسیم به اتوبوس.

بله درست شنیدید اتوبوس...

واقعا فکر کردید الان دم در دانشکده رسیدیم؟؟؟؟نخیــــــــــــــــــر!

ببینید ما در چه دانشگاهی درس می خوانیم که به خاطر مسافت های طولانی بین دانشکده ها اتوبوس گذاشته اند.بلی داشتم میگفتم بعد از پیمودن مسافتی سوار اتوبوس میشویم و بعد گذراندن راهی طولانی بالاخره به دانشکده عزیزمان میرسیم که عکسش را در زیر مشاهده می کنید

این ها را داشته باشید تا در قسمت بعد خاطراتمان را برایتان بگوییم.نقطهـ...

21/8/91 ---- به قلم روانشناس آینده



+ تاریخ | یکشنبه بیست و یکم آبان 1391ساعت | 20:0 نویسنده | رامش |


و هم اکنون من بعد از 100سال به این دنیای مجازی(از نوع وبلاگ) بر گشتم...

چه خاطره هایی که اینجا خاک خورده بود و دلم براش تنگ شده بود!

من بر گشتم...با کوله باری از خستگی و البته کمی تا قسمتی تجربه

.

.

.

و من دانشجو شدم

به همون سختی...به همین راحتی

قراره بشم روانشناس <3 <3   (اینا شکلکای فیس بوکیه...فیس بوکیاش میفهمن)

داستان ها و اندر احوالات باشه واسه پست بعد...

یه کم زمان میخواد تا دوباره بشم مثل قبلا.

به حمایتتون احتیاج دارم.

عاشقتونم <3

+ تاریخ | جمعه نوزدهم آبان 1391ساعت | 1:20 نویسنده | رامش |


سلام

دلم تنگ شده بود واسه اینجا...

واسه خونه امن خودم...

دلم میخواد برگردم!

یه انگیزه میخوام...همین!

کمکم کنید

+ تاریخ | سه شنبه شانزدهم آبان 1391ساعت | 22:45 نویسنده | رامش |


 پاییـــــــــــــــز ها
تمام خاطرات زیبا
تمام رویاهای شیرین
با بوی عطر تو
در مقابل افکارم خودنمایی میکنند
میرقصند
کف میزنند
به رخ میکشند
نبودنت را….




+ تاریخ | شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت | 9:18 نویسنده | رامش |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااممممممممممم و دوصصصصصصصد سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!

خوبید؟

آقا ما طبق معمول بعد از صد سال اومدیم.ولی  با خبر خوش

رتبه ام اومد بالاخره...

قول داده بودم اگه خوب شد بگم.خدا رو شکر خوب شد.به همین خاطر این شما و این هم رتبه من:

119    


بله،اینم از رتبه ما...آها آها،آهاآها

حالا بیا،حالا برو

بچه های کلاسمون ترکوندن...

من از 13 تا از بچه هامون خبر دارم.11تاشون 3رقمی شدن

به ترتیب رتبه ها رو میگم:

زهرا.ک:100

خودم:119

عطیه.ف: 202

زینب.ع:221

فاطمه.ح:251

ساحره: 341

مریم.م:400

زینب.س:446

زینب.ر: 603

مهتاب:703

صبا: 796

عالیه:900

فاطمه.خ:1700

زهرا.ب:2500

مرضیه.د:2600

نرگس،ب:2700

زهرا.نا:3000

فریده.ب:3500

مهسا.ع:4000

زهرا.ن:5700

زهرا.ق:6500

زینب.ت:7200

زهره.م:9000

مهسا.ا:10000

حمیده:....

نسرین:3500

سحر:5000

فاطمه.ط:....


و....

این جاهای خالی هم اونایی هستن من هنوز خبر ندارم.یک سری از بچه هام که گوشی هاشون خاموشه

در هر صورت انسانی های مدرسه مون گل کاشتن.البته لازم به ذکره که دبیرستان پسرونه علامه حلی 2رقمی هم داشتن که واقعا دمشون گرم

بالاخره تموم شد،جواب یک سال زحمت و خستگیمون رو گرفتیم

فعلا که انتخاب رشه و این حرفا هنوز مونده.ایشالله که اونام به خوبی و خوشی تموم بشه و مام بشیم دانشجوی این مملکت و با افتخار سرمون رو بالا بگیریم

خب دیگه!

مام بریم به کارامون برسیم،رشته و دانشگاه رو هم بعدا خدمتتون عارض میشی...

فعلا بدرود



پ.ن:قالب وبلاگ عوض شد.برای تنوع

پ.ن:آهنگ وبلاگ هم تو پست قبلی عوض شده بود

.

.

.

.

پ.ن: در ترتیب رتبه ها اسم خودم اول بود که با خبر دار شدن رتبه 100 همکلاسی گلم زهرا.ک ما یه رتبه نزول کردیم.

پ.ن:رتبه های بالا رو هم گذاشتم که بدونید همیشه چیزای خوب قرار نیست اتفاق بیفته...ولی بازم میگم بچههای کلاس ما بهترین بودن


به امید موفقیت همه کنکور ها


برچسب‌ها: کنکور91, رتبه کنکور سراری
+ تاریخ | پنجشنبه دوازدهم مرداد 1391ساعت | 22:36 نویسنده | رامش |


1-این روزا خیلی زود میاد و میگذره!کم کم دارم آشپزی کامل رو تجربه می کنم.قبلا تقریبا بلد بودم و الان دارم حرفه ای ترش می کنم.غذاهای جدید رو هم تجربه می کنم و به تزیین غذا خیلی اهمیت میدم!

2-این هفته کلاس رانندگیمو شروع کردم و آیین نامه مقدماتی رو هم قبول شدم و کلاس های فنی رو هم گذروندم.الان دارم کلاس های عملی شهریمو میگذرونم!

3-مادربزرگمم که آلزایمرش بدتر و بدتر میشه و روزبه روز جلوی چشمم داره زجر میکه و من میخوام زمین فقط دهن باز کنه تا خودم شیرجه بزنم توش از ناراحتی.در عرض4ساعت 5بار نماز میخونه...3بار غذا میخوره و چندین و چند بار درخواست های عجیب میکنه و حرفای عجیب میزنه!

4- 2شبه با علیرضا(داداشم)میریم تو کوچه و من یه کم رانندگی می کنم که دستم به ماشین خودمون روون بشه.خدایی پشت پراید نشستن واسم راحت تر بود تا ماشین خودمون!

5--2هفته است دارم رو تقویت موهام کار میکنم.هفته ای 4بار ماسک مو استفاده می کنم و روغن های گیاهی میزنم که موهام خوش حالت تر و بهتر از قبل بشه

6-تصمیم گرفتم برم یا برم کلاس گیتار یا برم کلاس کیک و شیرینی پزی حرفه ای.لازم به ذکره که هر2تاش محتمله و بالاخره یکی رو انتخاب می کنم.

اینم از این روزا

فعلا

+ تاریخ | شنبه بیست و چهارم تیر 1391ساعت | 10:23 نویسنده | رامش |


سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

حالتون چطوره؟؟؟؟؟؟؟خیلی دلم براتون تنگ شده بود...

چقدر روزا سخت گذشت تا شد الان.بالاخره غول کنکورم رد کردم

نمیدونم از کجا بگم...از اون روز که وبلاگ رو ترک کردم تا الان اتفاقات خوب و بد زیاد افتاده!

ولی کلا بیخیال همشون میشم چون همیشه سعی می کنم که تو حال زندگی کنم  نه به با خاطرات گذشته...اما با تمام این حرفا حال اکه کنکور دادم و واقعا دیگه دارم مستقل میشم دلم برای دوستام و همکلاسی هام خیلی تنگ میشه.روزای خیلی خوبی رو داشتیم و در کنارش روزهای خیلی بد...

کاشکی پیش دانشگاهی 4ساله بود به جای 1 سالشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

و اما در مورد کنکور هم باید بگم فوق اعاده سخخخخخخت تشریف داشتن(الان جا مامانم خالیه بگه تو که گفتی خوب بود!)شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

بیخیال بذارید پروسه ی روز قبل کنکور و خود کنکور رو بگم.

واقعا استرس نداشتم.خیلی رو خودم کار کرده بودم،شب قبلش هم رفتم مشهد اردهال و اونجا کلی با سلطان علی بن محمد باقر(ع) حرف زدم و ازش خواستم کمکم کنه.شِکـْـلـَکْ هآے خآنومے

بابام خیلی اون روز همراهی کرد دستش درد نکنه.خواهرم با اینکه خیلی کار داشت ولی بازم از همون راه دور به من زنگ زد و باهام حرف زد و گفت که نگران نباشم.گفت که اونم تو موقعیت من بوده پس بهتره که آرامش داشته باشم.

بعد از خواهر به ترتیب خاله مریمم,عمع عزیز,زن دایی های عزیز و...با زنگ و پیام کوتاه(البته نسبتا کوتاه)ابراز مسرت کرده و به بنده افتخار کردن و خواستن آؤامش حفظ کنم.کلا من اون روز قرار آرامش حفظ کنمgirl_cray.gif

ساعت 10 شب دخترداییم که اونم کنکوری بود بهم اس داد که نگران نباشم و زود برم بخوابم.دخترداییم رشته ریاضی بود و از اون خرخون های عزیز تشریف دارن و طبق آمار و ارقام کنکور ریاضی ها آسون تشریف داشته.

حالا مام رشته انسانی،هی میگن خوش به حالتون و از این حرفا...خلاصه ما که هرشب ساعت4صبح خوابمون میبرد در کمال تعجب شب قبل از کنکور ساعت10 شب عین یه نی نی خوابمون بردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے  و ساعت4صبح بلند شدم و نماز خوندم و تا 5 و نیم صبح مشغول قرآن خوندن بودم.دیگه واسم خودم صبحونه درست کردم و بابام هم طفلک می خواست به من روحیه بده اومد اومد کنار میز هی سربه سر من میذاشت،هی منو میخندوند که من استرس نداشته باشم.تمام تخم مرغ های عسلی عزیزم رو که با مشقت درست کرده بودم خوردشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے مام دیدیم نه صبحونه خوردن به ما نیومده پاشیدم رفتیم وسایلمون رو آماده کردیم و لباس پوشیدیم که بریم طرف دانشگاه.من مانتوی مدرسمو پوشیدم،نمیدونم چرا ولی حس خوبی نسبت بهش داشتم و دارم و این شد که مانتوی مدرسمو پوشیدم.شیشه آب و شیشه ی شربت آبلیمو و یه پاکت شکلات هم که مامان جان زحمتش رو کشیده بود.فقط من نمیدونستم این همه شکلات رو من باید بخورم واقعا؟؟؟

از دم در خونه تا خود دانشگاه کاشان تمام ماشینایی که رد میشدن از کنارمون دوستام بودن.باباها با هم کورس گذاشته بودن...جلوی در دانشگاه هم با بچه ها چند تا عکس گرفتیم و رفتیم تو دانشکده علوم انسانی که حوزه ما بودش!

جای من که عالی بود،آخه این دانشکده تازه سازه به همین خاطر خیلی تمیز بود.تو هر کلاسی هم4تا کولر گازی بود که به سقف بود.منم دقیقا زیر یکی از این کولر گازی ها بودم!آی حالی میداد...آی حالی میداد!

دیگه کنکورم دادیم،ترجیح میدم اعصابمو به خاطرش خورد نکنم چون دیگه گذشته و حسرت خوردن فایده ای نداره.امیدوارم بتونم رتبه خوبی بیارم.اگه رتبه ام خوب شد قول میدم بهتون بگم...

واسم دعا کنید لطفاشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

من فعلا برم...خیلی حرف زدم!تلافی 2ماه نبودنم.فعلا بای


+ تاریخ | دوشنبه دوازدهم تیر 1391ساعت | 16:33 نویسنده | رامش |


بالاخره رسید لحظه ای که باید تنهاتون بذارم...

اخماتو بذار کنار هاااااااااااااااااااا...اگه اخماتو باز نکنی دیگه نمیام

میرم ولی زوده زود برمیگردم...

زوده زود یعنی فردای بعد از کنکور رشته انسانی...

دوستت دارم هوارتا.فراموشم نکن که اگه اینجام به خاطر نظرات و دلگرمی های تو بوده تو این 3سال

پ.ن:

دوشنبه شب زهرا و مجید برای7الی 10سال،شایدم بیشتر رفتن کانادا

حال بدی داشتم تو فرودگاه،عزیزترین فرد زندگیم تنهام گذاشت

من با دو چشم خویشتن ددیم که جانم می رود


پ.ن:

دارم میرم تااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا......11تیر(یعنی روز بعد از کنکور انسانی)

واسم دعا کنید!

تو رو خدا فراموشم نکنید که اگه شماها نبودید من الان انقد باشما انس نمیگرفتم.عاشق

 همتونم



تا سلامی دوباره خدانگهدار


                                                                                       امضا:رامش23/1/91

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت | 21:40 نویسنده | رامش |




سال نو همگی مبارک!!!!

امیدوارم تعطیلات خوبی داشته باشید

آهای کنکوری ها!

درس فراموش نشه


پ.ن:
فقط 5روز تا عروسی خواهره مونده!

پ.ن: 
نمیدونستم خواهر عروس بودن انقدر استرس داره
بیشتر از اینکه ذوق کنم استرس تحمل کردم و دارم می کنم

پ.ن:

                      تا بعد 13به در خداحافظ...سال خوبی براتون آرزو می کنم


                                                                              امضا:رامش-1/1/91
+ تاریخ | سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت | 8:44 نویسنده | رامش |


گاهی وقتا میشه که شما دوست دارین یه واقعه خیلی خوش و یه اتفاق خوب رو با بقیه سهیم بشید...

نمیدونم من فقط اینطوریم یا نه؟

اما من دلم میخواد امروزمو با شما سهیم بشم،بهترین روزی که هر سال منتظرشم:

22 اسفند

و اما...

چند ثانیه صبر کن!الان 11:59:50

51،52،53،54،55،56،57،58،59،و.......

00:00

رسیدیم به همون روز مهم

دقیقا 18سال پیش؛ساعت 3 بعد از ظهر تو همچین روزی من پا گذاشتم تو این دنیای خاکی.شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

دنیایی که با همه خوبی هاو بدی هاش تحملش کردم و شدم یه جوون بالغ!

18سالگی برای من الان یعنی:

قبول شدن در کنکور

گرفتن گواهینامه

قبولی توی دانشگاه

و برای یه جوون 18ساله ای مثل من که الان خیلی ذوق داره این 3تا آرزو خیلی کوچولو و کمه!!!

خواستم تولدمو با شما باشم 

ممنون که کنارم هستید و فراموشم نمیکنید

همین جا تولد ثانی و زهرا جونم رو هم بهشون تبریک میگم،دوباره یاد آوری می کنم که ما هر3نفرمون تو 1 روز به دنیا اومدیم و اختلاف سنی ما ساعت و حتی دقیقه ای هستش!

زهرا 9ساعت از من بزرگتره و من 15 دقیقه از ثانیشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومےشِکـْـــلـَکْ هآے خآنـــومے

تصمیم گرفتم کیک تولدمو خودم درست کنم،و با معلم ساعت دوم فردامون هم هماهنگ کردم که درس رو بذاره کنار.اگه گفتین کی؟ حق پرست جونم

خلاصه که فردا تو کلاس ما جشن تولد هستش،دوست داشتین تشریف بیارین!شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

البته اکیپ که به کیک راضی نمیشن هیچ وقت.ایشالله بعد از عید قول یه تولد درست و حسابی تو کافی شاپ بهشون داده شده از طرف من و ساحره

خب من دیگه برم! کیکام نسوزه یه وقتشِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے

روز همگیتون خوش

پ.ن:

امشب مجید بعد از 1سال و 2ماه و 11 روز داره میاد

به قول خواهرم: آهای فریاد فریاد،مجیدم داره میاد)

پ.ن:

عشق های قبل از تو که هیچی،خودتم سوء تفاهم بودی

پ.ن:

2سال رفتنان هم گذشت،و همه هنوز مبهوت آن سنگ قبر 3 اسم هستند:

سید حسین،سید امیر عباس، معصومه

+ تاریخ | دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت | 0:0 نویسنده | رامش |